تبليغاتX
رستاخیز

رستاخیز

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی * که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی


به نام خدایی که دوستش دارم ...

سلام

بنا به درخواست دوست عزیزم پریسا جان چند تا از دوست دارم ها وندارم ها رو براتون می نویسم.

راستی من مریم ام...

 دوست دارم ها:

۱- دوست دارم پیش پیر مرد هایی که توی پارک ها هستن بشینم تا از اونا قصه ی زندگی شونو بشنوم .

۲- دوست دارم که پدر و مادر از من راضی و خانواده ام سلامت باشن.

۳- دوست دارم که توی آسایشگاه بچه های بی سرپرست باشم تا اونا رو از نزدیک حس کنم .

۴- من دوست دارم دست مامانمو ببوسم ولی همیشه خجالت می کشیدم .

۵- دوست دارم که طعم عشق حقیقی رو بچشم .

۶- دوست دارم عظمت  کعبه رو با چشمام ببینم ،نه از تلویزیون .

۷- دوست دارم کتاب آدمای بزرگ رو بخونم .

۸- دوست دارم گلزار شهدا برای امام حسین (ع) عزاداری کنم .

۹- بعضی اوقات دوست دارم که سر به سر داداش کوچیکم بذارم .

۱۰- شهدا رو خیلی دوست دارم وهمیشه آرزوی شهادت می کنم .

دوست ندارم ها:

۱- از دروغ ونفاق وخیانت متنفرم .

۲- دوست ندارم هیچ بچه ای و هیچ آدمی ،از گرسنگی بمیره .

۳- دوست ندارم بعضی ها شهدا ومقدساتمونو رو به باد مسخره بگیرن .

۴- دوست ندارم به خودم دروغ بگم .

۵- دوست ندارم کسی به من ترحم بکنه و و به دروغ ازم تعریف کنه .

۶- دوست ندارم وظایفی رو که خودم باید انجام بدم به من یادآوری کنن .

۷- از جو فروشان به ظاهر گندم نما متنفرم .

۸- دوست ندارم با زبونم به کسی نیش وکنایه بزنم و اون رو اذیت کنم .

۹-دوست ندارم توی کارام از دیگران تقلید کور کورانه کنم . 

۱۰-دوست ندارم از اون آدمایی باشم نمک بخورم ونمکدون بشکونم .

.

.

همین..


سلام دوستان

من معصومه ام و می خواستم ده تا از چیزایی رو که دوست دارم وندارم رو براتون بنویسم.

یعنی همونایی که پریسا ازم خواسته بود.

دوست دارم ها:

۱-من خدا رو خیلی دوست دارم ولی همیشه فکر می کردم که خدا از بنده ایی مثل من شرمنده ست.

۲-من مامان وبابام و مخصوصا پدر بزرگ ومادر بزرگم رو خیلی دوست دارم.

۳-عاشق دختر بچه ها با موهای بلند هستم و دوست دارم اگر در رشته ی تحصیلی ام موفق نشدم توی یه شیر خوار گاه کار کنم.

۴-دوست دارم با دیگران ارتباط برقرار کنم.

۵-من دایی شهیدم رو خیلی دوست دارم.

۶-من اهواز و مردمانش رو خیلی دوست دارم.

۷-دوست دارم سالی یکبار حتما برم پابوس امام رضا

۸-من دوست دارم نه تنها ایران رو بلکه تمام دنیا رو با پای خودم بگردم و با آداب و رسوم و ملت ها آشنا بشم.

۹-دوست دارم که در رشته ی مورد نظرم یک شغل بدست بیارم و توی یه جا مشغول به کار بشم. در کل خود کفایی و استقلال و طعم تجربه کردن رو دوست دارم.

۱۰-این جمله رو دوست دارم ((من از هرچه رنگ تعلق پذیرد ٬آزادم)) و همچنین دکتر علی شریعتی رو...

دوست ندارم ها:

۱-همیشه فکر اینکه توی آفریقا یه عده از گرسنگی می میرند و چند کشور اونور تر مردم از بس که دارند جشنواره ی شکلات می گذارند و برای پر کزدن بیکاری گوجه بهم پرتاب می کنند٬آزارم می دهد.

۲-از آدم های ریا کار و چاپلوس متنفرم.

۳-من صدام را دوست ندارم .

۴-من از افرادی که خودشان را از پیغمبر(ص) مسلمانتر می دانند٬بیزارم.

۵-من جنگ را دوست ندارم .

۶-زور گفتن به افراد ناتوان را دوست ندارم.

۷- من آنهایی را که جلو تر از پدر مادرشان راه می روند و تا به یک جایی می رسند گذشته شان را فراموش می کنند٬دوست ندارم.

۸-دوست ندارم که گنهکار از دنیا بروم.

۹-همیشه از شب اول قبر می ترسیدم و الان هم همین طور ..

۱۰-من افرادی را که فکرشان بسته است و با تعصب جلو می روند را دوست ندارم .

.

.

والسلام.


پ ن ۱-خب ... اینا بود چیزای که ما دوستش داریم یا نداریم .

حالا شما رو نمی دونیم...

پ ن ۲-راستش چون دیدیم که این پست یه جور گفتن از علاقه ی شخصی ماست ٬کسی رو دعوت نکردیم تا اونو مجبور به خوندن چیزایی که دوستش داریم بکنیم .هرکس که تشریف می یاره قدمش روی چشم...

..التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط معصومه |


به نام آنکه هر چه داریم از اوست

داشتم با خودم دوران بچگی هامو مرور می کردم که یاد یه چیزی افتادم یادم اومد که هر وقت با بچه ها بازی می کردیم اگه یکی از بچه ها ادای یکی دیگه رو در می آورد ما می گفتیم تقلید کار میمون ، میمون جز حیوون وبچه های دیگه هم مسخرش می کردن و می خندیدن الان که فکرشو می کنم می بینم دنیای بچگی هم برای خودش یه عالمیه ... تا الان هم که بزرگ شدیم بعضی کارامون به صرف تقلید از دیگران چرا باید اینجوری باشه چرا باید ما چشممون به کارهای دیگران باشه ببینیم اونا چی میگن چه جوری حرف می زنن ،چهار تا حرفهای قلنبه سلنبه ی خارجی تحویلمون میدن ما هم فکرمی کنیم که خیلی حالیشون انگار از ناف کالیفرنیا اومدن بعدش ما هم همون حرفها رو به آدمای دیگه پس می دیم که بگیم مام آره ... کلاسمون نه نه ببخشید پریستیژمون بالا است یه وقت خدای نکرده اگه این کلمه رو نگیم کلاسمون می یاد پایین ...

چی می خورن وقتی می رن رستوران یه غذاهای خارجی که باید یک دوره ی یه ماهه برگزار بشه تا فقط بتونی اسمشو تلفظ کنی . مثل بیفستراگانوف ، اسپاگتی و پپرونی سفارش میدن ما هم که رفتیم رستوران همون ها رو سفارش بدیم . چی می پوشن یه موقع اون لباسی که تنمون می کنیم ارزون تر از لباس بقیه نباشه حتما مدل لباسمونو از جدید ترین ژورنالهای خارجی که بازیگر یا مانکن آمریکایی تنش می کرده و توی ماهواره دیدیم باشه .... یا از دختر خاله ی پدر بزگ پسر عمه ی مامان بزرگمون میشنویم که نوه ی خواهر زاده ی دختر دایی پسر خاله ی مامانمون دماغشو عمل کرده ما هم بریم نوک دماغمونو سر بالا کنیم که بگیم ما از اونا چی کم داریم . خلاصه دیگه هر چی فکرشو میکنی ما و حتی من هم از دیگران ، غربیها و خیلی از آدمای دیگه تقلید می کنیم چرا نباید به خودمون متکی باشیم اعتماد به نفس داشته باشیم چرا نباید از نمونه های اخلاقی ، فرهنگی یا از خیلی از آدمای دیگه که ارزششو دارن ، تقلید هم نکنیم الگو برداری کنیم یعنی سعی کنیم آنها رو در کارهامون ، اخلاقمون سرمشق کنیم نه اینکه از مدل لباس و آرایش و غذا و طرز حرف زدن از کساییکه حتی نمی شناسیمشون و شایسته نیستن تقلید کنیم ... اینجاست که معنی تقلید کار میمون است رو می فهمیم پس سعی نکنیم مثل (...) باشیم .(البته به دور از شما ).

فقـــــــــــــــــــــــــــط به خودمون متکی باشیم این چیز زیادی نیست که هر انسان باید از خودش انتظار داشته باشه ...

همین...

 

(مریم)

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط معصومه |


فتبارک الله احسن الخالقین....

انا لله و انا الیه راجعون روح خدا و پیشوای امت اسلام وامام انقلاب به ملکوت اعلی پیوست ... این جمله برای همه آشناست جمله ای که مردم برای اولین بار از تلویزیون شنیدند . ملت باور نمی کردند رهبرشان ، بزرگ این انقلاب ، آنها را دراین دنیای فانی رها کند. چه قدر سخت و طاقت فرسا بود .گویا روح بلندش دیگر آسمانی شده بود با آن آرامشی که هماره در نگاه ژرف و عمیقش وجود داشت و با لبخندی لطیف که حاکی از شادی روحش بود این انقلاب و فرزندانش را با کوله باری از مشقت ها و فرازو نشیب هایی که در انتظارش می بود تنها گذاشت و رفت .او آنقدر اوج گرفت تا به آسمان ها پر کشید، پر کشیدنی با شکوه و از جنس نور . گویا معنویتش آنقدر خدایی بود که دیگر در کالبد دنیا نمی گنجید . او فریضه اش را به اتمام رسانده بود و اکنون زمان پیوستن به اقیانوس نور و روشنایی بود . او رفت اما تا ابد در شریان های حیاتی این مرز و بوم می جوشد و مانند قلب اما از نوع آسمانیش در مردم و خاک ایران می تپد.آن روز مردم پیکر بی جان امام را بر دوش خود می بردند تا جسم او را به خاک سپارنداما آنها می دانستند که اگر جسم او به خاک رود هرگز یاد و خاطرش از ذهن ها پاک نخواهد شد. آن روز مردم با بزرگترین مرد تاریخ ایران وداع کردند، وداعی تلخ اما با شکوه.مردم نمایشی از خود به جای گذاشتندکه تاریخ تا کنون چنین چیزی را به خود ندیده بود.شاید امام از آن بالا ایران سیاه پوش را می دید...

رنج و اندوهی که بر مردم ایران وارد شده بود تنها یک چیز ، تسلی بخشش بودو آن عهد و پیمانیست که ما با امام خود بستیم. اماما ما یاد و خاطرات و یادگار گرانبهایت این انقلاب را فراموش نکرده و به عزت و شوکتت سوگند تا آخرین قطره ی خونمان از هدیه ات دفاع خواهیم کردو نمی گذاریم به گفته ی خودت این انقلاب به دست نامحرمان بیفتد و همگی تا ظهور امام عصر از نایب بر حقت پشتیبانی خواهیم نمود....

                                                                  

پیر جماران

                  

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط معصومه |


دوازده اردیبهشت، روز معلم ..بهتراست بگوییم روز شهادت استادمرتضی مطهری . روزیکه زمین  از وجود یکی از بهترین شخصیت هاش بی بهره ماند.

 این روز به تمامی معلمها هدیه می دهند،یه خود نویس ،یا ظرف و ظروف یا  یک سکه ...

اما من با خودم فکر کردم بهتر نبود به جای این هدیه های گوناگون

یه کتاب از شهید مطهری به آنها می دادیم، تا لا اقل بتوانیم بینش و خط مشی شهید را در فرهنگ معلمی جا بیندازیم ! اندیشه ها خطابه هایی که همیشه حرف تازه ایی برای گفتن دارند افکاری را که آقا درموردش می فرمایند که باید رویش کار بشود تا مردم بفهمند که مطهری که بود ؟؟

بزرگمردی که به قرین شهادت زیبایش ، مقام معلمی را می ستاید..

کاش یکبار دیگر زیر باران دانش تو خیس می شدیم که خاک باران خورده عجب رایحه ای دارد..!دیگر چه کسی برای ما داستان راستان خواهد گفت و کدام زبان گویا ما را در پرتوی جاذبه علی گرما خواهد بخشید؟

باغ اندیشه ما نسل نو ، پر از نیلوفر سوال است .چه می شد دست های مهربان و صمیمی تو علف هرزه های شبهه ها و اشکالات را می چید و شاخه های ترد ذهن ما را آبیاری می کرد و گلبوته های شناخت ما را می شکوفاند؟

بریده باد دست کسانیکه در مقابل ژرفای علم تو ؛مستاصل از منطق بی نظیر تو مغزت را نشانه گرفتندو به گمان خام خویش قلب تو را از تپش باز ایستاندند. بی خبر از اینکه قلبت در لایه های آثار پر بها و بی نظیرت می تپد.

 تاریخ باید سالها چشم بمالد تا یک مطهری تحویل جامعه بدهد که پاره تن امام شود وآبرو بخش قلم !
 

باشد تا در گذر زمان یاد و آثارش و سیر و سلوک عارفانه اش راه گشایمان باشد.

 


پ ن ۱: سلام  شهادت استاد مرتضی مطهری و روز معلم رو تبریک می گم.

پ ن ۲:فاطمه خانوم(کشکول)هم رفت  ولی من آدرسشو از لینکام پاک نمی کنم تا بگم که کشکول رو هیچ وقت از یاد نمی برم. فاطمه خانوم بود که منو همیشه کمک می کرد ، ایشون بود که راهنماییم کرد تا تو این وبلاگ مطلب بذارم.

پ ن ۳:لطفا نظراتون در مورد مطالبی که می نویسم بگید، ممنون 

پ ن ۴:اگه یکم دیر به دیر آپ می کنم به خاطر کمبود وقت و مطلبه و درسا که اجازه نمی دن بیام تو نت.

پ ن ۵:تا بعد خداحافظ 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط معصومه |


تیک تاک تیک تاک..

و این صدای ساعت زمان است . عقربه ها را که انگار دنبالشان کردی آنقدر با سرعت به دور همدیگر می چرخند که گویی قصد ایستادن ندارند.سالها از عمر زمین می گذرد.بیچاره هرسال به دنیا می آید ،جوان می شود و کم کم چین و چروک پیری به سراغش می آید و در آخر هم مرگ هدیه اش از طرف کسی است که فرصت دوباره مردن و زنده شدن را به او داده . انگار زمین می داندکه دوباره زنده خواهد شد و گرنه هرگز هدیه اش ، مرگ را قبول نمی کرد .

زمین که هرسال نو می شود ،این را درختان و سبزه ها و نسیمی که می وزد می گوید .اما موجوداتی که زمین بار کشیدنشان را به دوش می کشد چی ؟؟خودمان را می گویم .هر سال که می گذرد یکی به عدد سالمان اضافه می شود و سال به سال پیر تر از قبل می شویم . اما در کوله بارمان چه داریم ؟؟

کارهای خدا بی حکمت نیست .هرسال  نو انگار خدا با زبان درختان و سبزه ها می خواهد با ما حرفی بزند:

ای انسان من تمام این ها را برای تو کردم ، تو که اشرف مخلوقاتی ،تو برای من چه داری ؟؟زمین را ببین . هربار تازه می شود ، دلت را جوان کن !نسیم را ببین !چه سبک به اینسو آنسو می وزد .خودت را رها کن !درختان را ببین !چگونه در برار تو قد علم می کنند !قیام را از او یاد بگیر ...

این تنها رستاخیز طبیعت نیست، رستاخیز جان هم هست..


پ ن ۱:سلام . سال نو مبارک

پ ن ۲:ببخشید از این غیب طولانی ..خب مثلا تعطیلات نوروز بود دیگهولی حالا اومدم و مطلب جدید گذاشتم .

پ ن ۳:تا حالا زحمت نوشتن با مریم بود، اما حالا که مریم نیست شدیدا" کمبود حضورشو احساس می کنم .دست تایپم تند نیست ،کجایی مریم..

پ ن ۴:احتمالامن برم سفر و به اینترنت دسترسی نداشته باشم، از همین الان از دوستان خداحافظی می کنم ...

پ ن ۵:سال و سفر خوبی داشته باشین ..

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط معصومه |


سلام ................

بلا خره روز موعود داره فرا می رسه، آره دیگه  از کاندیدا شدن اصغر آقا و صغری خانم و مش قنبر و هزار تا آدم دیگه که معلوم نبود با چه هدفی می خواستن کاندیدا  بشن و از رد صلا حیت شدن اونها یا شایدم تایید صلاحیتشون  که اگر باهاشون مصاحبه می کردیم: اگر رد می شدن می گفتن چرا رد شدیم ما که این همه سلا هیت داشتیم ما بهشون شام دادیم، قرار بود همینجوری  ماهی 100هزار تومان بهشون بدیم ،هزار تا کار دیگه بکنیم،  وعده های صد من یه غاز بدیم و خلاصه می خواستیم به مردم خدمت کینم حالا به ما میگین که رجل سیاسی نیستیم آخه بی (!!!....!!!)(ببخشید از گفتن این حرفا معذورم) دستتون درد نکنه اگه رجل نیستیم پس چی هستیم ؟؟؟؟ هااااااااااااااااا دیگه کارتون به جایی رسیده که ..... استغفر الله........ آره دیگه وقتی این آقا معنی رجل سیاسی ونمی فهمه من نمی دونم چه جوری می خواد نما ینده ی مردم بشه واقعا گریه داره ؟؟؟ حالا بگذریم ما با تاییدیاشون کار داریم . این خانما یا آقایون نماینده  که با سابقه ی کاری و سیاسی بودنشون و لیاقتی که داشتن مورد قبول شورا ی تایید صلاحیت قرار گرفتن ؛ حالا دیگه از وقت تبلیغ کردنشون گذشته و قرار فردا مردم یه نمایش واقعی از صلابت و شکوه  ایرانی رو به اجرا در بیاورند و اونها رو انتخاب کنن . تا ببینیم چند مرده حلاجن.............

 

خوب دیگه شمام که حتما توی انتخابات شرکت می کنین و یه مشت محکمی نه این دیگه قدیمی شده یه چیز بهتر مثلا چشمای دشمنانمونو از کاسه در می یارین تا با اون "چشمای کورشون ببینن" (عجب پارادوکسی داره) که ایرانی همیشه در صحنه است و هرگز از پا نمی نشینه.

 وعده ی دیدار ما فردا............................

 

 

                                                          انتخابات

 


تو ضیحات:حتما معنی پارادوکس رو که می دونین حالا هم اگر نمی دونین یه آرایه ادبی، و لفظ فارسی آن متناقض نما است..........

(مریم...)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:35 بعد از ظهر توسط معصومه |


به نام او                                                                                     

جشنواره ی رویا ها     

 

در آفتاب نگاه تو، صبور پیر بهارآوا

زمین شکفت و زمان گل کرد، به جشنواره ی رؤیاها

در آن هزاره ی خاموشی، کسی به عشق نمی تابید

دمید عطرِ نگاه دوست، و ناگهان تو شدی پیدا

عذاب پوچی و دلتنگی، به سر رسید و بهار آمد

دلم هجوم طراوت شد، جهان و جان همه شد زیبا

بهار؛ هدیه ی دستانت، به کوچه های خزان دیده

شکوفه؛ فرصت چشمانت، به باغ های پر از رؤیا

دلت نسیم بهاری بود، در آب و آینه جاری بود

چه عاشقانه گذر کردی به دشت های پُر از یلدا

تو رفته ای و سرودی نیست، بیا و باز شبی روشن

به خواب آینه ها گل کن، بخوان برای دل گل ها

بهارِ پیرِ من ای بُرنا، بیا به زمزمه تا فردا

دوباره خوشه کند رؤیا، دوباره زنده شود دنیا...

    «عبدالرضا رضایی»

                                                                              آفتاب


توضیحات:1. دیگه نشد این آپ با قلم خودمون باشه ...................                                         

2. اربعین رو هم بهتون تسلیت می گم ما رو از دعای خیرتون فراموش نکنید ..........                       

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط معصومه |


و نجم اذا هوی

 

شب بود . وسوسوی ضعیف ستارگان به آسمان شهر جلوه ی خاصی می بخشید . انگار ستاره ها داشتند جان می دادندو از مردمان روی زمین کمک می خواستند تا آنان را از سیاه چال شب براهانند . ولی خفاشان پنجه های تیزشان را در گلوی آنان می فشردند و ناله های آنها در سیاهی شب گم می شد گرگ ها می خواستند که ماه پشت ابر بماند تا در ظلمت شب نور را از ستاره ها بگیرد اما ماه تابید و نور نقره ایی فامش را بر روی زمین افکند . تا شهر لباس جهل را از تن بر کند و نور ماه چشمان آن گرگ صفتان را کور کرد و آنان کور مال،کور مال از خا کمان خارج شدند آنگاه بود که ستاره ها در آسمان مخملی شب جشن گرفتند و به پاس صبر و برد باریشان آنرا چلچراغ کردند . هر ساله ستارگان شهر سالروز آزادیشان را به پایکوبی می پردازند و صدایشان تا کهکشان بعدی نیز می رود اگر گوش کنی شاید صدایشان را بشنوی...........

 

 


 

خا طره ای از پدر بزرگم.........

یک روز از پدر بزرگم پرسیدم: در آن روزها که آنقدر شما را شکنجه می کردند روزی بود که دست توانای خدا را پشتتان احساس کنید و موجب دلگرمی شما شود .

ایشان گفتند : بله ، یک روز که خیلی مرا شکنجه کردند ، دوباره صدایم زدند تا مرا به اتاق بازجویی ببرند  دیگر توان راه رفتن نداشتم ، چه برسد به آنکه بخواهند از من حرف بکشند و اعتراف بگیرند . آن موقع بود که در دلم با خدا گفتم :خدایا تا به حال همه ی این شکنجه ها را به خاطر تو تحمل کردم دیگر نمی توانم ، می ترسم جسمم دیگر تحمل نداشته باشد و حرفهایی را بزنم که نباید زد . همانطور که نگهبانان زیر بغلم را گرفته بودند و مرا که پاهایم آویزان بود می کشیدند . زیر لب آیه ی "و جعلنا من بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً فاغشینهم فهم لا یبصرون" را می خواندم. پشت در همه ی قرار ومدارم را با خدا گذاشتم و از او خواستم که مرا تنها نگذارد. نگهبان در را باز کرد و رو به کمالی کرد وگفت: بفرمایید این هم فلانی. کمال که مست بود و دهانش بوی بدی میداد با آن چشمان خمارش نگاهی به من انداخت و با عصابانیت به نگهبان گفت: من که این را نخواستم چرا الکی آوردیش؟  خودتان الان زنگ زدید و گفتید که بیارمش. کمالی نگاهی به رسولی شکنجه گر انداخت و از او پرسید: توبا او کاری داشتی رسولی هم گفت نه. کمالی با صدای بلند فریاد زد که چرا مزاحمشان شده و مرا به اتاقم بر گرداند. آن وقت بود که خدا را شکر کردم و در دلم چراغ امید دوباره روشن شده بود و جانی دوباره گرفتم.

 

                                                 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط معصومه |


به نام او...

خانواده ی من از خانواده های رنج کشیده ی دوران انقلاب است . در آن دوران پدر بزرگم جزو فعالان سیاسی بود ایشان که طلبه ای متعهد به انقلاب بودند در سالهای آخر حکومت محمد رضا تماما در زندانهای ساواک به سر می بردند. کمالی شکنجه گر را که می شناسید او بازجوی پدر بزرگم بود . دستهای او به سنگینی معروف بودند ،سنگینی ایی که که هر وقت بر صورت زندانیان فرود می آمد احساس می کردی که فکت جدا شده .وقتی که با کابلهای کلفت بر کف پایشان می زدند و آنها را وادار می کردند که در سالن های زندان قصر بدوند دیگر هیچ چیز احساس نمی کردی .و بعد از آن عفونت بود که از کف پایشان جاری می شد. چه می گویم کف پا که چیزی نیست. صندلی آپالو که وقتی کلاهش را بر سرشان می گذاشتند با هر بار داد زدن صدایت دوباره می پیچید وهمچون پتکی بر سرت زده می شدوتو فقط می توانستی سکوت کنی .با هر بار زدنشان توفقط دیوانه وار به درو دیوار  می خوری. در اینجا بود که فریاد تو در خنده های کفتار گونه شان گم می شد. از بی خوابی دادنشان که حتی بعضی وقت ها تا 72 ساعت تو را وادار به بیداری می کردند . از تو اعتراف می خواستند و تنها جرم تو دوست داشتن امام بود وبس. چند قدم آنطرف تر پادشاهی بر ایران حکومت می کردکه باعث و بانی این همه دردو رنج بود. او می گفت که مردم ایران را دوست دارد،نمی دانم که چگونه ،دوست داشتن به جفا و جنایت تبدیل شده بود و کسی هم جرئت اعتراض کردن را نداشت و اینبار ایران به دو قطب جدا از هم تفکیک گشت. یک قطب طرفدار خمینی ، وقطب دیگر نوچه ها ودست بوسان محمد رضا . از آنجا که همیشه آفتاب پشت ابر نمی ماند بلاخره روز غلبه بر استبداد فرا رسید و امروز تمام ایران یک پارچه است؛ همگی طرفدار خمینی ...

                                    آزادی                       

                                                                            جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 11:28 بعد از ظهر توسط معصومه |


نون و القلم و ما یسطرون ...

به نام خدایی که قلم را آفرید ...

مردانی از جنس انقلاب

 

می خواهم بنویسم ، اما نمی دانم از کجا و از چه شروع کنم ، می دانم از چه کسانی می خواهم بگویم ، اما نمی توانم توصیفشان کنم . مردان خدایی را نمی توان توصیف کرد ، زیرا به وسعت خدا بزرگند .نمی دانم چگونه گدازه های خونبار چشمانشان را بر صفحه ی روزگار فرود آورم که شرمنده شان نشود ، چگونه بزرگواریشان را به رخ آسمان بکشم تا خجل از آنها بارانی نشود . نمی دانم از بزرگیشان بگویم یا صبرشان ، تحملشان ، تحملشان ، عشقشان ، از روح آزادشان که سبک بالانه تا خدا پر می کشد و به کمال معشوق می رسد . آری اینان مرواریدان با ارزش صدف انقلابند که در ژرفای دریای خروشان ایران به آرامی جای گرفته اند . ستارگان درخشانی که بر کفر غلبه کردند تا کارنامه ی سیاه شب را چراغانی کنند . آخر از چه بگویم ؟ از چه رنج و عذابی بگویم که بر سر فرزندان این آب و خاک آوردند ؟ فرمانروایان استبداد تا توانستند بر رعیت حکمرانی کردند و غنچه های نشکفته ی آنان را در خفقان پژمراندند . اما نهال ایران امروز به برکت کبوتران سفیدی که با پروازشان درس آزادی و آزادگی را به ما آموختند سر افراز و پر امید است . امروز جوانان ما ، به وسعت آسمان آزادند و همانند قطره ای شوق رسیدن به دریا را دارند . پس ای ایرانی ، آزاد و رها باش که نهال انقلاب ما با خون این مجاهدان آبیاری می شود. تا به ثمر رسیدن میوه چیزی نمانده ....

ادامه دارد ....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط معصومه |



 



Design by : Night Skin












JavaScript Codes