تبليغاتX
رستاخیز


























رستاخیز

گاه چون برف زمستان آرام × گاه چون ابر بهاران سرکش




دوباره فصل امتحان ها شروع شده

و چون قبل از من دو تا بچه محصل هست..

از اینترنت محروم شدیم!!!

به همین سادگی !!

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط معصومه | |




خیلی خیلی کم پیش می یاد که تو دختر باشی و یه شب از شب های زندگی ات،بالش ات خیس اشکات نباشه.


یا نه...


بغض داشته باشی و چشمات پر از آب بشه...بعدش تمام سعی و تلاش ات رو بکنی که نشکنه ، نریزه !


هر روز داره از تعداد آدم خوبای زمین کم میشه...هر روز یکی شون جلوی چشمام رنگ عوض می کنه...!

.

.

لعنت به من ،لعنت به وابستگی ...


+تو که داری یه حدسایی می زنی...لطفا به خودت نگیر !!




ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط معصومه | |



چه سعادتی ست هنگامه باران

دانستن این که می توان گریست !

و کس نداند آنچه بر گونه است اشک است یا باران...

جز "او"...

که جرعه اش را بر میگیرد

و می داند

که باران ، آب ٍ شور نیست !!





پی نوشت: من امشب یک انسان سعادتمند بودم...

لذت گریه کردن زیر باران ...عجیب آرامش بخش بود.

دعا کردم برای تمام انسان های خوب...دل های شاد را آرزو کردم !!

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط معصومه | |


یه عیدانه ، به شعر پر از آرزو های خوب و قشنگ،هدیه من به شما

امیدوارم که تک تک آرزو های توی این شعر ، تو سال جدید برا من و تو اتفاق بیفته.

(فقط خدا کنه که از زیادی این آرزو ها خسته نشین...ببخشید نمی تونستم کم ش کنم !!!)

.

.

.

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد.

و اگر این گونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد

و پس از تنهایی ات نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که این گونه پیش نیاید،اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.

برایت همچنین آرزومندم دوستانی داشته باشی

از جمله  دوستان بد و ناپایدار

و برخی نادوست و برخی دوستدار

که  دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی ات بدین گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد،درست به اندازه.

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد

تا به خودت زیاد غره نشوی.

ونیز آرزومندم مفید فایده باشی،نه خیلی ضروری

تا در لحظات سخت ،وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشدتا تو را سر پا نگه دارد.

همچنین،برایت آرزومندم صبور باشی.

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند،

چون این کار ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند

وبا کارکرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل ،رسیده نشوی.

و اگر رسیده ای،به جوانی نمایی اصرار نورزی

واگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی

چرا که هر سنی خوشی و نا خوشی خودش را دارد.

ولازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

وبه پرنده ای دانه بدهی و به اواز یک سهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق ،به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی  

هرچند خرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدرزندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه ، آرزومندم پول داشته باشی ،زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی: ((این مال من است))

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری ست!

و در پایان اگر مرد باشی ، آرزومندم زن خوبی داشته باشی.

و اگر زنی ،شوهر خوبی داشته باشی.

که اگر فردا خسته باشید،یا پس فردا شادمان

بازهم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه اینها که گفتم فراهم شد،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم !

 

                                                                         ویکتور هوگو

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط معصومه | |



 زنگ می زنم به آژانس برا رفتن به به جایی

راننده یه مرد تقریبا سی ساله ست که پسر بچه کوچیک 4-5 ساله اش هم صندلی جلو نشسته

چقدر دلم می گیره وقتی که از لحظه ایی که سوار شدم...مرد راننده نگاهش تو آینه است...

و پسر بچه کوچکش مدام می پرسد:

-بابایی پس کی میریم دنبال مامان؟؟

-دیدی مامان جون چی بهم گفت؟؟

-پس کی می رسیم...من خسته شدم!!

و این سوال ها رو وقتی که زل زده بود به چشمانم از بابایش می پرسید!!

و من هم نمی دانم چرا برخلاف همیشه که عاشق بچه ها و ادا اطوارشان بودم..این دفعه می خواستم خفه اش کنم...!!!

 ومرد همچنان نگاهش...

.

.

.

چقدر دلم می گیرد وقتی می خوانم:

قل للمومنین یغضوا من ابصارهم. . .

به مردان با ایمان بگو از دیده هایشان فرو نهند. . .

سوره نور آیه 30


نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط معصومه | |


.

.

.

.

حال دختر بچه ایی رو دارم که داره می بینه دستای دوستاش پر از شکلات و اسباب بازیه...امادست خودش خالی مونده...

بابانوئل هم پشت شو بهش کرده و به جیغ و دادش گوش نمی ده!!!!

.

.

می تونی درکم کنی؟




خیلی حرف دارم...اما..

بعدا می نویسم!!

پ ن :عکس بابا نوئلی پیدا نکردم !!:(



نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط معصومه | |



برای منی که از بچگی (تقریبا 9 سالگی) داستان می نوشتم و حتی نقاشی اش را هم خودم می کشیدم و هر هفته منتظر سه شنبه ها بودم تا بابا از دکه روزنامه فروشی ،کیهان بچه ها را بخرد و بیاورد تا من قصه هایش را بخوانم، خواندن و نوشتن داستان تعریفی دیگر داشت .

اصلا ذوق نوشتن در خانواده ما موروثی ست. از نوشتن کتاب و مقاله و بیانه های حاجاقا گرفته تا انشا نوشتن های عالی مامان برای من توی دوره راهنمایی(وقتی که تکالیفم و کارهایم زیاد بود و به انشا نوشتن نمی رسید).گل سر سبدش هم چاپ شدن یکی از نوشته هام توی صفحه نسل سوم روزنامه کیهان بود! که پایان تلخی بر ذوق  هنری و استعداد نویسندگی من بود...

البته سعی کردم به زور کمی از این استعداد را نگه دارم با نوشتن خاطرات شبانه و غافل نشدن از کتاب خواندن...

از بین همه نویسندگانی که کتاب هایشان را می خوانم ،رضا امیر خانی برایم چیز دیگریست!!

هنوز کتابی را نخواندم که به پای ((منٍ او )) یش برسد!

دیشب یک نشست صمیمی داشت توی نمایشگاه کتابی که اینجا پر پا شده! نقد و برسی کتاب دینی..

برایمان گفت از تفاوت های کتاب مذهبی و کتاب دینی(با تعاریفی که از این دو داد،مثلا کتاب مذهبی کتابی که ظاهرا به مسائل دینی می پردازد و کتاب دینی کتابی که ظاهر دینی ندارد اما در باطن به مسائل دینی می پردازد)نظرش را درباره نوشتن داستان های معصومین گفت.که اگر توضیح نمی داد من یکی دوتا شاخ گنده روی سرم در می امد!

(بنا به در خواست خودش که مبادا سخنانش جور دیگری برداشت شود سانسور می شود)

و این که از ما خواست که در نوشته هایمان تعارف و رودربایستی را کنار بگذاریم.گفت که در من او هم او تعارف را با خودش کنار گذاشت.

سوال هایمان را که نوشتیم و دادیم که بخواند چه خوب و روان و راحت جواب داد.

از جمع تقریبا 40 نفره نزدیک به 20 تا سوال پرسیدند و در اخر هم سوال من را...

اینکه یکی پرسیده بود چرا در کتاب بیوتن رقص سوزی را با نماز ارمیا مقایسه کردید و رقص سوزی را از نماز ارمیا با ارزش تر خواندید؟

که کلی خندیدیم و امیر خانی به خواننده سوال گفت:اینطور که شما می خوانید هم شاید منظورش نبوده!!!!!

نظرش را در باره صادق هدایت گفت و من هم چقدر با او موافق بودم. اینکه ایده من او را از کجا اورده بود و گفت که من او را بر اساس قصه های مادربزرگش نوشته و اگر هم موفقیتی دارد به همین خاطر است...به خاطر ارزش گذاری به سنت های گذشته ایرانی..

گفت که مارکزهم موفقیت کتاب صد سال تنهایی را به خاطر این می داند که در این رمان قصه های مادربزرگش را بازگو می کند!

علت جدا نویسی کلماتش را توضیح داد...که فلسفی نیست و ذوقی ست!

خاطره ایی مرتبت هم تعریف کرد که کلی خندیدیم:

اینکه یک روز در نمایشگاه کتاب نشسته بوده و خانم محجبه ایی از او می پرسد که شما نویسنده کتاب داستان سیستان هستید؟ و امیر خانی هم جواب داده بله..و انوقت خانم محجبه  هم با عصبانیت گفته:  شما رهبر را از وسط نصف کردید اقا !!!!!!!!!!!!!!!  (منظورش به ترکیب نوشتن ره بر بوده)

اخر سر هم وقتی که جلسه تمام شد طبق معمول عده ایی( که بیشتر اقایان و به طور خاص پسرها در این جلسه)دورش را گرفته بودند و من هم رفتم تا بشنوم حرف های خودمانی اش را

انقدر راحت و صمیمی حرف میزد که تفاوت سنی یک دهه و خورده ایی را ندیده می گرفتی !!

نظرش را درباره فیلم جدایی نادر از سیمین اصغر فرهادی گفت و وقتی من متعجبانه گفتم ((واقعا؟؟؟)) علت دیدگاهش را برایم توضیح داد و وقتی دوباره من پرسیدم(( اخه نقد هایی که برا این فیلم می نویسن خیلی مخالفه)) گفت:((بخونین،نقد ها رو فقط بخونین))

 ومن چقدر ممنونش شدم به خاطر این جلسه و فضای آرام و صمیمی که داشت..که علاقه من به نوشته هایش دو چندان شد..تقریبا همه افراد مثل من بودند..

بی صبرانه منتظر ((قیدار)) هستم!!!

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط معصومه | |

حالا که دارم اینجا می نویسم دقیقا می دونم که دیگه هیچ کس،هیچ کس نمی یاد که به بلاگم سر بزنه..!!

از اون همه لینک دقیقا می دونم که 17 تا بلاگ دیگه اصلا نمی یان سر بزنن..

حس می کنم الانم بد نشده...

خیلی راحت تر از قبل می نویسم اینجا..

دلم می خواد به جون یکی غر بزنم:

مامان وبابا رفتن حج واجب..منم و دو تا بچه کوچیک و پدر بزرگ..

خدایا داره بغض تنهایی خفه ام می کنه..

من اصلا لوس نیستم..اما... اما دلم برا مامانم تنگ شده.خیلی.. برا بابا..

 تازه دایی اینا هم با خانواده اومدن که ما رو از تنهایی در بیارن!!!!!!!!

خدایا 40روز رو من چه جوری تحمل کنم؟؟ شبا تو رختخواب گریه ام میگیره..

 فائزه هم اومده تهران...درگیر دانشگاهش شده و منو فراموش کرده..من اما دلم براش خیلی تنگ شده..نامرد:(

من حتی غصه ی اونم می خورم..با اینکه خودم غم و غصه ام کم نیست!!

دلم برا روزایی که خونه بودی تنگ شده بی معرفت:((

مریمم درگیر دانشگاهشه ..

همه به آرزو هاشون رسید...

چی کار کنم که من بلند پروازم؟؟هان؟؟

 خونه ی 240 متری بابابزرگ شده برام عینه قفس...

 تازه خانجانم تهرانه...

من بیچاره!!!

درس های تلنبار شده...برنامه ریزی های عمل نکرده....نکته هایی که بیخودی به دیوار اویزون شدن..کلاس های تشکیل نشده...

دلتنگی...

دلتنگی..

دلتنگی..

هوای غریب ..

رودربایستی تو خونه خودت..

فکر کردن به آینده ..

به قولایی که دادم...به بابا...به مامان...به خدا...به پارسال..

به روزای خوبی که گذروندم..حسرت خوردن بهشون..

خدا می شه یه ساعت از اون بالا بیای پایین..به خودت قسم کلافه ام..روزام به هم گره خوردن..فقط تو می تونی درستش کنی..

فقط یه مشاوره یه ساعته..باشه ؟؟

 

پاییز اومده و منو دوباره هوایی کرده..

تنها دلخوشیم بارونیه که هنوز نیومده..اگه بارون بیاد دیگه خوشی کوچیکم تکمیل می شه..

 

به حاجاقا(بابابزرگم) می گم: چرا از خدا چیزی رو می خوام بهم نمی ده؟؟مگه نگفته:ادعونی استجب لکم؟؟!!

میگه: چه طور ممکنه؟؟ پس چرا من هرچی تا حالا ازش خواستم بهم داده؟!!!

میگم:نمی دونم...

میگه: من حتی کوچیکترین چیزامو خدا بهم داده..تعجب می کنم!!

میگم:پس فقط یه چیز می مونه..اینکه خدا شما رو خیلی دوست داره.. ا.پما منو... :((((

 .

.

.

روزها رفتند ومن دیگر/خود نمی دانم کدامینم؟/آن منِ سر سخت مغرورم/یامنِ مغلوب دیرینم

.

.

.

اونی که داری اینجا رو می خونی...مطمئنم که گذری به اینجا رسیدی..وگرنه کسی دیگه به اینجا سر نمی زنه!!

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط معصومه | |

 

دیشب من...

دیشب من در آغوش خدا بودم.

خود ٍ خود ٍ خدا..

نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط معصومه |

۸۸/۳/۵

...نمی گویم من از شادی سهمی ندارم،چرا...زیاد هم دارم.ولی انگار غم هایم کمی،حتی به اندازه ذره ایی بی چیز،بیشتر است.

خدایا چرا این غم تنهایی بعضی وقتها می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند،ولی بعضی وقتها آنقدر سراغم را می گیرد که خسته ام می کند.دیگر خسته می شوم از همه چیز،همه کس،حتی روی امدن در خانه تو را ندارم.دیگر حتی نمی توانم صدایت هم کنم.

گاهی اوقات آنقدر نیاز به کسی دارم که به حرفهایم گوش دهد...ولی آن کس کیست؟!

نمی دانم.اما می دانم که خیلی به او نیاز دارم.با تو که حرف می زنم می دانم گوش می دهی،هرچند که می دانم صدای ناله هایم از سقف اتاق بالاتر نمی رود ولی دلم را خوش کرده ام و با خود می گویم :"ان الله فی القلوب المنکسر" تو اینجایی! همین جا در سینه من،در قلب شکسته من،واین را هم خوب می دانم که جواب می دهی ،اما این قسمت را تنها گوش هایی می شنود که هرچه هستند من از آنها نیستم .

و وقتی جوابت را نمی شنوم ،وقتی راهی را که می گشایی نمی بینم،وقتی که دستی را که به سویم دراز می کنی،نمی گیرم،دیگر حتی نمی توانم با تو درد دل کنم. وآن وقت است که ضعف خودم را نشان می دهم که نیاز دارم به فردی که صدای ناله هایم را بشنود و وقتی برایش درد دل می کنم احساس کوچک شدن در مقابلش را نداشته باشم.دوباره آن وقت است که افکار مسموم به ذهنم هجوم می آورد "آینده ، تنهایی،گریه ،جدایی..."

.

.

.

احساس می کنم زندگی ام مثل کلافی است که گربه بازیگوش تنها از سر هوس و بازی آن را باز کرده  و انقدر در آن دست و پا زده که نخ به گره های بزرگ و کوچک تبدیل شده و حالا هم که گربه بازیگوش رفته نیاز دارد که کسی با دست هایی که بوی پاکی می دهند،تمام گره ها را آرام آرام باز کند.

و دلم خوب می داند که آن دست ها، دست های توست...

گاهی  می توان معصومیت و پاکی را در چشمان کودکان دید...

پ ن ۱:این خط خطی ها رو ۲ سال پیش تو دفترم نوشتم..خیلی بده که بعد دوسال همچنان در همین حالم.

پ ن ۲:بدجوری/یعنی خیلی بدجور دلم می خواست که الان سال ۸۷/۸۸ بود و من هنوز یه دانش آموز بودم و غرق در رویا ها و خیالات خودم...

حالا که زمان بر نمی گرده کاشکی لااقل حافظه ام خراب می شد تا یادواری دوباره اون سالها منو هوایی نمی کرد..

پ ن ۳:نمی دونم چرا وقتی اول کتاب"تهران در بعد از ظهر" مصطفی مستور اینو خوندم الکی یهو ذوق کردم:

به

وزش شور و معنا

فوران مهر و معصومیت:

معصومه

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط معصومه | |

Design By : nightSelect.com